الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )
101
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )
مىدانستهاند ؛ لفظش هم مؤنث بوده است ! از اينها عزّى يا زهره يا عشتر يا قينوس به زبان رومى يا ناهيد به زبان فارسى متولّد شده است . آنها همچنين الهههاى ديگرى هم داشتهاند كه رمزى از بعضى ستارگان يا بعضى از مظاهر طبيعت يا بعضى از پرندگان بودهاند و مجسمههايى را از آنها ساخته بودند و قربانىهايى را به آنها تقديم مىكردند و كاهنهايى به ادارهء امور آنها مىپرداختند و داراى نفوذ بسيارى بودند و قافلههاى تجارتى بين آنها و عربهاى شمال ؛ عدنانىها و نزارىهاى حجازى در رفت و آمد بود و در نتيجه دين جنوبىها را به شمال منتقل مىكردند . « 1 » ( 1 ) قرآن كريم هم در قصهء مربوط به هدهد كه از پرندگان سليمان بن داود بود ، به پرستش خورشيد توسط مردم اشاره مىكند و مىگويد : هنگامى كه سليمان در جستجوى هدهد ؛ مشاهده كرد كه او غايب است : « فمكث غير بعيد » و هنگامى كه هدهد آمد ؛ گفت : « فَقالَ أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ . . . وَجَدْتُها وَ قَوْمَها يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ « 2 » » ؛ من به چيزى وقوف يافتهام كه تو بر آن آگاه نشدهاى ، از سرزمين سبا خبر موثقى برايت آوردهام . زنى را ديدم كه فرمانرواى آنهاست . . . او و قومش را ديدم كه به جاى خدا براى آفتاب سر به روى خاك مىگذارند و سجده مىكنند . در آيهء ديگرى عربهاى مشرك را مورد خطاب قرار مىدهد و ماه را هم بدان اضافه مىكند : « لا تَسْجُدُوا لِلشَّمْسِ وَ لا لِلْقَمَرِ » « 3 » ؛ در مقابل ماه و خورشيد سجده نكنيد . ( 2 ) قبل از آن ستاره را هم بدان اضافه كرده بود ، در آنجا كه از ابراهيم خليل عليه السّلام حكايت مىكند كه گفت : « فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى كَوْكَباً قالَ هذا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ » و شايد كه اين كوكب همان عشتر ( زهره ) بوده است و شب اين حادثه از شبهاى آخر ماه قمرى بوده است كه ماه بعد از زهره طلوع مىكند . سپس گفت : « فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بازِغاً قالَ هذا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ » . بنابراين آن شب از شبهاى اوليهء دههء سوم ماه قمرى بوده است ؛ زيرا كه ماه با تأخير طلوع و سپس افول مىكند و تا صبح باقى نمىماند و هنگامى كه خورشيد در صبح آشكار شد گفت اين خداى من است ، اين بزرگتر
--> ( 1 ) . همان ، ص 29 و نك : خوفى ، الحياة العربية فى الشعر الجاهلى ، ص 420 ، 421 . ( 2 ) . نمل ( 27 ) ، 22 . ( 3 ) . فصلت ( 41 ) ، 37 .